نفس ماما
نفس ماما
خاطرات گل پسرم
قالب وبلاگ
لینک دوستان


 من سرم را بالا گرفتم چون بازی را به کسی باختم که با خیانت برده بود...
آرامم... آرامشم این روزها مدیون همین انتظاریست که دیگر از کسی ندارم!
هر کس از این دنیا چیزی برداشت؛من از این دنیا دست برداشتـــم...

روزگار عجیبیست این روزها انسانها به دست هم پیر میشوند نه به پای هم!!!



[موضوع : ]
[ شنبه 29 شهريور 1393 ] [ 11:45 ] [ مامانی ]

عزیزم گل پسرم ببخش چند ماهی میشه به وبلاگت سر نزدم گرفتار درس و دانشگاهو پایان نامه ام هستم ب کل یادم رفته بود یه وبلاگ داری الان ک دانشگاهم تمام شده سعی میکنم بیشتر بیام و ب وبلاگت برسم  دوست ندارم وبلاگت متروکه بشه عزیز دلم.  خب از امروز بگم امروز یطوری دلم گرفته 14تیر ماه یه زمانی فکر میکردم بهترین روز زندگیم بود روزی که به عقد پدرت درومدم فک میکردم خوشبختی من از 14تیر سال88 رقم خورد  و تا اخرین لحظه عمرم خوشبختم اما اشتباه فکر کردم دقیقا از همون روز سرنوشت تاریک من رقم خورد ایکاش لال میشدم و هیچوقت بله رو نمیگفتم ایکاش کمی عاقلانه فکر میکردم  ایکاش...اما عیب نداره دیگه پیش امده درسته تجربه سنگینی بود اما درس خوبی از زندگی گرفتم و تمام کسانی که از زمین خوردنم شاد شدن نمیدانن که گردش روزگار برای اونها چه در آستین دارد



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 14 تير 1396 ] [ 13:32 ] [ مامانی ]

عشقممم خیلی خوشحالممم بلاخره مامانی بعد کلی تلاش و زحمت درس خوندن رشته مورد علاقه فوق لیسانس قبول شدددددددد شب امتحان ازت خواستم برا مامانی دعا کنی تو هم اون دستای کوچولوی نازت رو بالا به طرف آسمان بردی و دعا کردی ،خدای مهربون هم دعای آرمان منو مستجاب کرد ،خیلی خوشحالممممممممممم عشقممممم 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 7 مهر 1395 ] [ 13:39 ] [ مامانی ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 13 شهريور 1395 ] [ 12:10 ] [ مامانی ]

 

 

عزیز دلم ببخش خیلی وقته ب وبلاگت سر نزده بودم گیر امتحان فوق لیسانسم بودم گیر دادگاها هستم گیر عمل قلب بابابزرگ بودم ب هرحال الان خوشحالم که سرم خلوت تر شده و تونستم ب وبلاگت سر بزنم  خیلی مطالب هست باید بنویسم و خیلی عکسای خوشگل از قند عسلم هست ک بزارم فعلا همین عکسا رو ک گذاشتم برا امرو کافیه تا انشاالله بقیشم تو فرصت مناسب بزارم   نی نی وبلاگ امروز مدام مشکل داشت و نتونستم بیشتر عکس بزارم ...

 

 



[موضوع : ]
[ جمعه 12 شهريور 1395 ] [ 16:54 ] [ مامانی ]

 

 

  

 

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 28 آذر 1394 ] [ 20:48 ] [ مامانی ]

آرمانم الان 20 دقیقه بامداده و وارد 16 آذر ماه شدیم ،16 آذر روزی که هیچ وقت فراموش نمیکنم ،روزی که رحمت وسیع خدا شامل حال من شد ،بغض دارم ،حالم گرفته نمیتونم بنویسم ،الان آروم کنار من دراز کشیدی تو بغلم ،هرچه نگاهت میکنم سیر نمیشم،فردا یه جشن تولد مختصر برات میگیرم تا بعد ماه صفر انشاءالله بریم قم خونه جدید عزیز جون اونجا برات جشن مفصل بگیرم ،میخایم جشن تول تو و شب یلدا رو تو خونه جدید عزیز جشن بگیریم ،امروز بردمت خودت سفارش کیک مرد عنکبوتی دادی ،چه کیک خوشگلی هم سفارش دادی،صدبار پرسیدی کی فردا میشه تا کیکت رو بیارن ،پسر شکموی مامان دوست دارم...تولوت مبارک



[موضوع : ]
[ دوشنبه 16 آذر 1394 ] [ 0:25 ] [ مامانی ]

سلام عشق من تنها مرد زندگی من آرمان گلم الان که دارم برات مینویسم پیشم نیستی یعنی نمیدونم کجایی  پنجشنبه صبح تحویل پدرت دادیم و جمعه عصر قرار بود تورو بیاره و تحویل من بده که تا الان 5 روز میگذره خبری ازش نیست خدا از پدرت نگذره به حق امام حسین به حق دل خونین زینب خدا از پدرت نگذره روز ظهر عاشورا با نماز عاشورای امام حسین خدارو قسم دادم که پدرت جزای این کارشو ببینه که بی خبر تورو میبره و دل من و خون میکنه... آره مامان من سپردمش ب خدا نوبت پدرت میرسه ک خدا و نتیجه اینکاراشو  بده ..هرشب دارم از درد کشیدن دندونت فیلم میگیرم که بزرگ شدی نشونت بدم و بهت بکم اره اینم از پدرت که من میخام دندوناتو درمان کنم و اجازه بیهوشی نمیده پدرت.. البته من دادگاه شکایت کردم و قیم نامه تورو قاضی به من داد فقط مونده کتبی به اون پدرت ابلاغ کنن که  کلیه مسولیت تو  تحت حضانت من میشه ...امیدوارم به رحمت خدا ...عزیز دلم  من صبر میکنم و بازم صبر...

خدا شاهده به این ماه قسم اگه میومد میگفت میخاد ببر تورو مرخصی .. اما قاضی موافقت نمیکنه میرفتم اجازه میدادم جلوی قاضی که پدرش میتونه ببرتش... من نمیخوام تو محروم باشی از پدر یا مادر ... مثل بقیه بچه ها حقته از وجود دوتاشون لذت ببری اما پدر تو خیلی داره ب من ظلم میکنه  فک میکنه با مخفی کردن تو و بی خبر بردنت و بدون اجازه من میتونه کاری بکنه... البته کاری که نکرد هیچ.. یک پرونده بزرگ و قطور تو دادسرای انقلاب برا خودش درست کرد با این کارش ...

خستم ...خیلی خسته فکرم خیلی مشغوله نمیشه خودم رو ب رگ بی خیالی بزنم من یک مادرم ...نمیشه رو بعضی مسایل چشم پوشی کرد

خدایا کمک کن من پناهی جز تو ندارم ...تو آگاه تر از خودم به آن هستی ...

یه بغض سنگین دارم  احساس خفگی میکنم  انگار از تمام دردهایی که تا به الان داشتم عمیق تره ....خواب بر چشمانم حرام شده و اشک مهمان آن...

ایکاش بودی آرمان من ....ایکاش در کنارم بودی ...دلم برای تک تک شیطنت هات تنگ شده  عزیز دلم

برای غر زدنات دلتنگم ...برای اون صورت قشنگت برای شیرین زبونیات دلتنگم ...

هیچ وقت این دوری ها  برایم عادی نمیشه ...هیچ وقت نمیتونم با نبودنت کنار بیام ....

خدایا درد دوری این مادر دلتنگ رو درمان کن ...



[موضوع : ]
[ سه شنبه 5 آبان 1394 ] [ 11:54 ] [ مامانی ]



[موضوع : ]
[ سه شنبه 24 شهريور 1394 ] [ 10:54 ] [ مامانی ]

سلام عشق من پسر نازم که برا خودش مردی شده آرمان جون ببخش خیلی وقته به وبلاگت سر نزدم و خیلی هم مطلب برای نوشتن دارم  فعلا امروز اولین روزیه وقت آزاد پیدا کردم سه چهار ماه بیشتره گیر درس خوندنم و بلاخره خدا قسمت کرد این امتحان رو توی شهر مشهد بتونم بدم  باورم نمیشه که چطوری یکباره جور شد من و خاله یلدا بتونیم یه سفر مشهد بریم البته یه جریان ناراحت کننده پیش اومد اما همون جریان باعث شد که سفر مشهد برام مهیا بشه و خدارو هزاران هزاران مرتبه شاکرم ...توی این مشکلاتی که یکساو چندماهی میشه گرفتارم بارها شد دلم هوای امام رضا رو کرد که برم و کمی شاید آروم بگیرم که قسمت نمیشد اما این امتحان باعث شد برای اولین بار پابوس امام رضا برم ...دوشنبه منو خاله یلدا با پرواز از اهواز به مشهد رفتیم و جمعه برگشتیم تو هم پیش عزیز جون موندی ...عزیز میگه مرتب سراغ منو میگرفتی بیتابی میکردی و آروم میشدی اما مجبور بودم تنهات بزارم و برم هم برا آزمون داشتم میرفتم هم پنجشنبه صبح باید میرفتی پیش پدرت انشالله سفر بعدی حتمن میبرمت من حتی موقع دادن آزمون بیشتر حواسم به تو پسر گلم بود تا وقتی میشنیدم آرومی خیالم راحت بود اما بیتابی که میکردی دلم به درد میومد خلاصه مامان امتحانشو عالی داد این سفر برای من یک سفر معمولی نبود واقعا امام رضا طلبید جوری که اصلا شوکه شدم اخه جریان داره هیچ وقت اون لحظه ایی که وارد حرم شدم رو از یاد نمیبرم قشنگترین لحظه عمرم بوددد خدا قسمت کنه بازم بتونم برم به اندازه ایی که تو رفتن خوشحتا بودم موقع برگشت سخت و تلخ بود ادم دلش نمیومد خداحافظی کنه خیلیییییییی هم با امام رضا درد دل کردم سبک سبک برگشتم اهواز خدارو برای همه این اتفاقات خوب شاکرم خداییش به منو خاله یلدا خیلی خوش گذشت انشالا که حاجتم رو از امام رضا بگیرم  آمین



[موضوع : ]
[ دوشنبه 23 شهريور 1394 ] [ 10:19 ] [ مامانی ]

 

ایـن روزا مـیـگـذره بـا تـمـوم خـوبـی هـا و بـدی هـاش..
مـیـگـذره بـا هـمـه قـشـنـگـیـو زشـتـی هـاش...
شـبـاشـم مـیـگـذره...
بـاهـمـه ی تـنـهـایـیـاش...بـا هـمـه ی دلـتـنـگـیـاش...
یـه روزی صـدای قـهـقـه خـنـدمـون تـا اسـمـون مـیـرسـیـد...
یـه روزم صـدای گـریـمـونـو بـا ریـتـم دوش اب حـمـوم تـنـظـیم میـکـردیـم تـا کـسـی صـداشـو نـشـنـوه...
یـه روز خـوشـحـالـشـون کـردیـم...
یـه روز نـاراحـتـمـون کـردن....
یـه روز حـسـرت داشـتـیـم یـه روز ارزو بـه دلـمـون گـذاشـتـن.....
مـیـدونـم مـثـه مـنـم یـه شـبـایـی داشـتـیـد کـه از دسـه هیچ کسی کـاری بـر نـمـیـومـد...شـبـایـی کـه بـغـضـتـون از اسـمـونـم مـیـزد بـالــا...گـذشـت دیـگـه نـگـذشـت؟؟؟؟گـذشـت...
یـه روزی دوسـت داشـتـیـم امـا دوسـمـون نـداشـتـن...
یـه روزی دوسـمـون داشـتـن امـا دلـی نبـود کـه دوسـشـون داشـتـه بـاشـیـم...
یـه روزایـی جـوون شـدیـم امـا تـا شـبـش پـیـر شـدیـم...از دسـه غـصـه هـامـون...
یـه شـبـایـی پـر حـرف بـودیـم سـکـوت کـردیـم...
یـه روزایـی وابـسـتـه شـدیـم بـدون ایـنـکـه بـخـوایـم...
یـه روزایـی هـم جـدا شـدیـم بـازم بـدون ایـنـکـه بـخـوایـم...
یـه شـبـایـی اصـن نـگـذشـت امـا مـا ازش گـذشـتـیـم..چـجـوریـش مـهـم نـیس..
یـه شـبـایـی هـم بـد گـذشـت...سـخـت گـذشـت ...بـا درد گـذشــت...
یـه شـبـایـی داد زدیـم امـا جـز دلـمـون هـیـچ کـس صـدامـونـو نـشـنـیـد...
یـه شـبـایـی هـمـه چـی بـود الـا اونـی کـه بـایـد مـیـبـود...
یـه شـبـایـی هـوا عـجـیـب دونـفـره بـود اما هـمـون شـبـا مـا بـودیـمـو تـنـهـایـیمون..
یـه شـبـایـی روی مـاهو سـتـارهـا رو هـم کـم کـردیـم بـا دردامـون...
صـبـح شـد مـاهـو سـتـاره رفـتـن امـا مـا هـنـوز بـیـدار بـودیـم...
یـه روزایـی دلـمـونـو دادیـم یـه شـبـی شـکـسـتـه شـو پـسـمـون دادن...
یـه روزایـی خـاطـره سـاخـتـیـم یـه شـبـایـی رویــا....
یـه شـبـایـی بـیـاد خـاطـره هـامـون خـابـمـون بـرد تـا بـه امـیـد رویـاهـامـون بـیـدار شـیـم...
یـه شـبـایـی خـاطـرهـا بـود امـا نـه امـیـدی بـود نـه رویـایــی...
یـه شـبـایـی بـه یـادش بـالـشـت مـونـو بـغـل کـردیـم بـاهـاش حـرف زدیـم...بـاهـاش رویـا سـاخـتـیـم..مـثـه دیـوونـه هـا..
یـه شـبـایـی هـم هـمـون بـالـشـت بـود کـه اشـکـامـونـو دیـد و پـاک کـرد و دم نـزد...
یـه روزایـی خـنـدیـدیـم امـا بـغـضـمـون گـرفـت ...
یـه شـبـایـی بـغـض کـردیـم امـا خـنـدیـدیـم...
یـه شـبایـی رو بـا یـه اهـنـگـهـای خـاص سـر کـردیـم...هـی گـذاشـتـیـمـشـون رو تــکرار تـا صـبح فـقـط اونـو گـوش مـیـکـردیـم...
یـه روزایـی دلـمـونـو خـوش کـردیـم بـه مـعـجـزه...شـایـد کـسـی دوبـاره بـیـادو هـمـه چـی  گذشته بـشـه مـثـه روز اول امـا نـشـد کـه نـشـد...
یـه روزایـی حسـودیـمـون شـد بـه یـه کـسـایـی...بـغـض کـردیـم...
یـه شـبـایـی نـداشـتـه هـامـون بـیـشـتـر از داشـتـه هـامـون بــود...
یـه روزایـی یـه چـیـزایـی دیـدیـم کـه از توو داغـونـمـون کـرد..
یـه شـبـایـی نـفـسـمـون بـرید از ایـن هـمـه بـغـض...
یـه شـبـایـی نـفـس کـم اوردیـم...امــا دووم اوردیــم...
یـه روزایـی فـقـط زنـده بـودیـم ...زنـدگـی نـکـردیـم...
یـه شبـایـی زنـده هـم نـبـودیـم فـقـط بـودیـم...هـمیـن..
یـه روزایـی بـا یـه کـسـی کـل دنـیـا رو حـریـف بـودیـم
یـه روزایـی هـم بـا کـل دنـیـا یـه نـفـر رو هـم حـریـف نـبـودیـم..
خـیـلـی هـا خـواسـتـن مـا رو بـسـازن امـا خـرابـمـون کـردن...
خـیـلـی هـا خـواسـتـن هـمـدردی کـنـن امـا شـدن خـوده درد واسـه مـا...
یـه روزی ...یـه شـبـی.. دلـمـونـو بـد شـکـسـتن...از هـمـه ی ایـن روزا و شـبـا هـم بـگـذرم امـا..

از دلـــــــــــــم نـمـیـگـذرم ...
 
99
 
99

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 16 فروردين 1394 ] [ 1:27 ] [ مامانی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

 حضانت برای تو ، درد زایمان برای من! نام خانواده برای تو ، زحمت خانواده برای من ! چهار عقد ، برای تو ، حسرت عشق برای من ! هزار صیغه برای تو ، حکم سنگسار برای من ! هوس برای تو ! عفاف برای من ! هــــــــــــــزار ســـــــال گذشت این مرض درمان نشــــــــــــــد !! همه چیز برای تو ؛ و هیچ برای من ..
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 28
بازدید هفته گذشته : 32
کل بازدید : 104804
امکانات وب