نفس ماما

خاطرات گل پسرم

دلشکسته ام


 من سرم را بالا گرفتم چون بازی را به کسی باختم که با خیانت برده بود...
آرامم... آرامشم این روزها مدیون همین انتظاریست که دیگر از کسی ندارم!
هر کس از این دنیا چیزی برداشت؛من از این دنیا دست برداشتـــم...

روزگار عجیبیست این روزها انسانها به دست هم پیر میشوند نه به پای هم!!!

14 تیر ماه

عزیزم گل پسرم ببخش چند ماهی میشه به وبلاگت سر نزدم گرفتار درس و دانشگاهو پایان نامه ام هستم ب کل یادم رفته بود یه وبلاگ داری الان ک دانشگاهم تمام شده سعی میکنم بیشتر بیام و ب وبلاگت برسم  دوست ندارم وبلاگت متروکه بشه عزیز دلم.  خب از امروز بگم امروز یطوری دلم گرفته 14تیر ماه یه زمانی فکر میکردم بهترین روز زندگیم بود روزی که به عقد پدرت درومدم فک میکردم خوشبختی من از 14تیر سال88 رقم خورد  و تا اخرین لحظه عمرم خوشبختم اما اشتباه فکر کردم دقیقا از همون روز سرنوشت تاریک من رقم خورد ایکاش لال میشدم و هیچوقت بله رو نمیگفتم ایکاش کمی عاقلانه فکر میکردم  ایکاش...اما عیب نداره دیگه پیش امده درسته تجربه سنگینی بود اما درس...
14 تير 1396

خبر خوب

عشقممم خیلی خوشحالممم بلاخره مامانی بعد کلی تلاش و زحمت درس خوندن رشته مورد علاقه فوق لیسانس قبول شدددددددد شب امتحان ازت خواستم برا مامانی دعا کنی تو هم اون دستای کوچولوی نازت رو بالا به طرف آسمان بردی و دعا کردی ،خدای مهربون هم دعای آرمان منو مستجاب کرد ،خیلی خوشحالممممممممممم عشقممممم 
7 مهر 1395

عکسهای چهار سالگی ارمان جونی (سری اول)

    عزیز دلم ببخش خیلی وقته ب وبلاگت سر نزده بودم گیر امتحان فوق لیسانسم بودم گیر دادگاها هستم گیر عمل قلب بابابزرگ بودم ب هرحال الان خوشحالم که سرم خلوت تر شده و تونستم ب وبلاگت سر بزنم  خیلی مطالب هست باید بنویسم و خیلی عکسای خوشگل از قند عسلم هست ک بزارم فعلا همین عکسا رو ک گذاشتم برا امرو کافیه تا انشاالله بقیشم تو فرصت مناسب بزارم   نی نی وبلاگ امروز مدام مشکل داشت و نتونستم بیشتر عکس بزارم ...     ...
12 شهريور 1395

تولد چهار سالگیت مبارک زندگی

آرمانم الان 20 دقیقه بامداده و وارد 16 آذر ماه شدیم ،16 آذر روزی که هیچ وقت فراموش نمیکنم ،روزی که رحمت وسیع خدا شامل حال من شد ،بغض دارم ،حالم گرفته نمیتونم بنویسم ،الان آروم کنار من دراز کشیدی تو بغلم ،هرچه نگاهت میکنم سیر نمیشم،فردا یه جشن تولد مختصر برات میگیرم تا بعد ماه صفر انشاءالله بریم قم خونه جدید عزیز جون اونجا برات جشن مفصل بگیرم ،میخایم جشن تول تو و شب یلدا رو تو خونه جدید عزیز جشن بگیریم ،امروز بردمت خودت سفارش کیک مرد عنکبوتی دادی ،چه کیک خوشگلی هم سفارش دادی،صدبار پرسیدی کی فردا میشه تا کیکت رو بیارن ،پسر شکموی مامان دوست دارم...تولوت مبارک
16 آذر 1394

دلتنگی مامان

سلام عشق من تنها مرد زندگی من آرمان گلم الان که دارم برات مینویسم پیشم نیستی یعنی نمیدونم کجایی  پنجشنبه صبح تحویل پدرت دادیم و جمعه عصر قرار بود تورو بیاره و تحویل من بده که تا الان 5 روز میگذره خبری ازش نیست خدا از پدرت نگذره به حق امام حسین به حق دل خونین زینب خدا از پدرت نگذره روز ظهر عاشورا با نماز عاشورای امام حسین خدارو قسم دادم که پدرت جزای این کارشو ببینه که بی خبر تورو میبره و دل من و خون میکنه... آره مامان من سپردمش ب خدا نوبت پدرت میرسه ک خدا و نتیجه اینکاراشو  بده ..هرشب دارم از درد کشیدن دندونت فیلم میگیرم که بزرگ شدی نشونت بدم و بهت بکم اره اینم از پدرت که من میخام دندوناتو درمان کنم و اجازه بیهوشی نمیده پدرت.. البته...
5 آبان 1394

سفر مامانی به مشهد

سلام عشق من پسر نازم که برا خودش مردی شده آرمان جون ببخش خیلی وقته به وبلاگت سر نزدم و خیلی هم مطلب برای نوشتن دارم  فعلا امروز اولین روزیه وقت آزاد پیدا کردم سه چهار ماه بیشتره گیر درس خوندنم و بلاخره خدا قسمت کرد این امتحان رو توی شهر مشهد بتونم بدم  باورم نمیشه که چطوری یکباره جور شد من و خاله یلدا بتونیم یه سفر مشهد بریم البته یه جریان ناراحت کننده پیش اومد اما همون جریان باعث شد که سفر مشهد برام مهیا بشه و خدارو هزاران هزاران مرتبه شاکرم ...توی این مشکلاتی که یکساو چندماهی میشه گرفتارم بارها شد دلم هوای امام رضا رو کرد که برم و کمی شاید آروم بگیرم که قسمت نمیشد اما این امتحان باعث شد برای اولین بار پابوس امام رضا برم ....
23 شهريور 1394

این روزها...

  ایـن روزا مـیـگـذره بـا تـمـوم خـوبـی هـا و بـدی هـاش.. مـیـگـذره بـا هـمـه قـشـنـگـیـو زشـتـی هـاش... شـبـاشـم مـیـگـذره... بـاهـمـه ی تـنـهـایـیـاش...بـا هـمـه ی دلـتـنـگـیـاش... یـه روزی صـدای قـهـقـه خـنـدمـون تـا اسـمـون مـیـرسـیـد... یـه روزم صـدای گـریـمـونـو بـا ریـتـم دوش اب حـمـوم تـنـظـیم میـکـردیـم تـا کـسـی صـداشـو نـشـنـوه... یـه روز خـوشـحـالـشـون کـردیـم... یـه روز نـاراحـتـمـون کـردن.... یـه روز حـسـرت داشـتـیـم یـه روز ارزو بـه دلـمـون گـذاشـتـن..... مـیـدونـم مـثـه مـنـم یـه شـبـایـی داشـتـیـد کـه از دسـه هیچ کسی کـاری بـر نـمـیـومـد...شـبـایـی کـه بـغـضـتـون از اسـمـونـم مـیـزد بـالــا...گـذشـ...
16 فروردين 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نفس ماما می باشد